sinaweb ارسال شده در مهر 2، 2011 ارسال شده در مهر 2، 2011 [ATTACH=CONFIG]261[/ATTACH] - بايد ??کري کرد مرد. پيرمد گ??ت: «چه ??کري بکنم زن؟» - همين طور که نمي شود دست روي دست گذاشت. پيرمرد عصازنان از پله ها پايين آمد. عصايش را بالا برد و تکان داد و گ??ت: «بريد ببينم» و بعد قدم زنان ر??ت کنار حوض ايستاد. عصايش را تو آب برد و چند بار تکان داد. آب موج برداشت و ماهي هاي قرمز با سرعت ر??تند ته آب. پيرمرد خنديد و گ??ت: «اين کلاغ هاي بي ادب آب رو کثي?? کردن، ببخشيد به هر حال!» زن آمد کنار مرد ايستاد و گ??ت: «نگاه کن! تازه آبش رو عوض کردم.» صداي کلاغ پيرمرد را عصباني کرد. عصايش را بلند کرد و به طر?? شاخه هاي سبز درخت که مثل چتري پهن شده بود روي حوض، تکان داد و گ??ت: «کاش ??قط حوض رو کثي?? مي کردن. سروصداشون آدم رو کلا??ه مي کنه.» بعد عصايش را تکان داد و گ??ت: «بريد، خسته م کرديد» لحظه اي صداي کلاغ ها بند آمد. زن دست کرد تو آب و گ??ت: «ببين چه کار کرن بي صاحب ها. ذليل مرده ها.» پيرمرد رو کرد به زن و گ??ت: «خودت رو ناراحت نکن. ??کري به حالشون مي کنم.» پيرزن گ??ت: «نمي ذارم درخت رو ببري.» پيرمد لبخند زد و گ??ت: «خانم جان من کي گ??تم درخت رو مي برم؟ ها؟ اين درخت يادگاري پدر خدابيامرزمه! ما با هم بزرگ شديم.» و بعد راه ا??تاد طر?? در. پيرزن گ??ت: «من نمي دونم يه ??کري به حالشون بکن» پيرمد در خانه را باز، و خداحا??ظي کرد و راه ا??تاد طر?? مسجد. خورشيد غروب کرده بود. چيزي تا اذان نمانده بود. مردم يکي يکي وارد مسجد مي شدند. حاج کربلايي سطل آهني اش را پر از آب مي کرد و مي پاشيد جلو مسجد. پيرمرد که نزديکش رسيد، سلام کرد و پرسيد: «حاج آقا اومدن؟» - خيلي وقته. پيرمد گ??ت: «خب خوب شد» و بعد تو مسجد ر??ت. حاج کربلايي خواست چيزي بپرسد که پيرمرد تند ر??ت. چند کلاغ قارقارکنان از بالا سرش رد شدند. پيرمرد ايستاد و رو به کلاغ ها کرد. چيزي گ??ت و ر??ت تو نمازخانه. داخل که شد، سلام کرد و ر??ت طر?? محراب. حاج آقا خم شد تسبيحش را برداشت. پيرمرد نشست کنارش و سلام کرد و گ??ت: «آخ که پدرمو درآوردن. خيلي خسته م کردن.» - حاج آقا گ??ت: «کي؟ بچه ها؟» - نه حاج آقا، کلاغا رو مي گم! حاج آقا خنده اي کرد و گ??ت: «کلاغا؟ براي چي؟» پيرمرد گ??ت: «درخت وسط خانه رو که ديدي، همان درخت که سايه انداز حوض خونه اس.» - بله بله! خب چي شده؟ - مي شينن رو شاخه هاش، و هي بي ادبيه، چلغوز مي کنن تو حوض. حاج آقا خنده اي کرد و گ??ت: «خب خب!» پيرمرد ادامه داد: «حالا دعايي مي خواسم. اگه دعايي براي ??راري دادن کلاغا داري بهم بده؟» حاج آقا خنده اي کرد و گ??ت: «بايد ??کر ديگه اي بکني. آخه ما که دعايي براي کلاغ نداريم.» پيرمرد زل زد به چشم هاي حاج آقا و گ??ت: «يعني هيچ دعايي نداريم؟» بعد آهي کشيد و گ??ت: «ببخشيد مزاحم شدم.» دستش را به عصا تکيه داد و بلند شد دور تا دور نمازخانه را نگاه کرد. ص?? هاي اول پر شده بود. دنبال جا مي گشت که پيرمردي به او اشاره، و جايي برايش خالي کرد. پيرمرد خوش حال شد. مؤذن اذان گ??ت. پيرمرد نشست و به کسي که برايش جا باز کرده بود، سلام کرد. خنده کنان گ??ت: «گ??تم حتما دعايي داره، ولي گ??ت نداره.» او همه چيز را براي پيرمرد گ??ت. - چرا داره! پيرمرد گ??ت: «حاج آقا مي گه نداره، شما مي گيد داره» - ??ردا صبح که ر??تي کنار حوض، به کلاغ ها بگو، کلاغا کل حسين گ??ت بريد. ديگه م نيايين! پيرمرد تيز نگاهش کرد و گ??ت: «يعني مي رن؟» صداي قارقار کلاغ ها همه جا را پر کرده بود. کلاغ ها از اين شاخه به آن شاخه مي پريدند و هي چلغوز مي کردند تو حوض. پيرمرد از پله ها پايين ر??ت و به کلاغ ها نگاه کرد. قدم زنان ر??ت کنار حوض. رو به کلاغ ها کرد و گ??ت: «هاي کلاغا!» دوباره بلندتر گ??ت: «هاي کلاغا با شمام» سروصداي کلاغ ها کم شد. پيرمرد ادامه داد: «کل حسين گ??ت از اين جا بريد و ديگه م نيايين ها! حالا بريد.» بعد ايستاد و منتظر ماند. لحظه اي گذشت. آرام آرام صداي کلاغ ها کم شد و بعد صداي شان بند آمد. پيرمرد نگاه شان مي کرد که کلاغ هاي يکي يکي از روي درخت پريدند و ر??تند. پيرمرد با خنده گ??ت: «خلاصه کل حسين گ??ت بگو برن. من هم گ??تم. الان سه روزه که نيومدن». حاج آقا گ??ت: «کدام کل حسين؟» پيرمرد سر برگرداند. به نمازگران نگاه کرد و گ??ت: «نمي دونم! ديگه هم نديدمش، يعني ??قط اون شب ديدمش. خلاصه دعاي کلاغ داريم که شما گ??تيد نداريم». منبع:سایت راسخون
پست های پیشنهاد شده
لطفا برای ارسال دیدگاه وارد شوید
شما بعد از اینکه وارد حساب کاربری خود شدید می توانید دیدگاهی ارسال کنید
ورود به حساب کاربری