رفتن به مطلب
انجمن پی سی دی

پست های پیشنهاد شده

ارسال شده در

[ATTACH=CONFIG]260[/ATTACH]

 

احمد دنبال پدرش از بنگاه معاملات ملکي بيرون آمد. اين پنجمين بنگاهي بود که از صبح تا حالا ر??ته بودند. چون محمود آقا سواد درست و حسابي نداشت، احمد را همراه خودش مي برد تا آدرس ها را برايش بخواند. احمد ترک موتور پدرش سوار شد. پدر چند خيابان پايين تر جلوي سوپرمارکتي نگه داشت. آنها از خيابان رد شدند و وارد بنگاهي به نام باخانمان شدند. محمود آقا گ??ت: «ببخشيد خانه اي مي خواستم براي پنج ن??ر»

مرد ميان سالي که پشت ميز نشسته بود، گ??ت: «چه قدر مي تواني پول پيش و اجاره بدهي؟»

محمود آقا گ??ت: «ما را آقاي حسيني معر??ي کرده، يک پيش و صد اجاره»

مرد د??تر بزرگي که جلويش بود، باز کرد و ورق زد. چند بار ورق هاي د??تر را عقب و جلو کرد و گ??ت: «زيرزميني است 56 متري که يک اتاق و يک پذيرايي دارد. بالاي آن هم صاحب خانه زندگي مي کند. آدرس را مي دهم، خانه را ببينيد. اگر پسند کرديد در خدمت تان هستم.»

محمود آقا تشکر کرد و آدرس را گر??ت و از بنگاه بيرون آمد و در حالي که سوار موتور مي شد، کاغذ را به احمد داد و گ??ت: «ببين بابا کجا بايد بروم؟»

احمد د رحالي که کاغذ را نگاه مي کرد، سوار موتور شد و گ??ت: «خيابان لقمان، چهارراه ابوذر.»

سر چهارراه، مسجد بزرگي بود. جلوي در مسجد شلوغ بود. نماز تمام شده رود و مردم در حال ر??ت و آمد بودند. از بلندگوي مسجد صداي حاج آقايي مي امد که مي گ??ت: «در زمان حکومت حضرت حجت(عج) همه صاحب خانه هستند. ديگر کسي مستأجر نيست. امام باقر(ع) مي ??رمايد: اين مشکل مسکن در زمان امام زمان(عج) حل خوهد شد. زمين از آن خداست. هر کس آن را آباد کند، از آن اوست.»

پدر داخل کوچه 14 پيچيد. احمد با خودش گ??ت: «خدا يعني جان مي شود روزي ما هم صاحب خانه شويم و ديگر از اين خانه به آن خانه اسباب کشي نکنيم.»

او در حالي که محکم پدرش را چسبيده بود، به آسمان نگاه کرد. سر يکي از خانه ها پرچم سبزرنگي بود که رويش نوشته شده بود: «يا مهدي ادرکني»

احمد زير لب گ??ت: «آقاجان! زودتر بيا»

 

 

منبع:سایت راسخون

لطفا برای ارسال دیدگاه وارد شوید

شما بعد از اینکه وارد حساب کاربری خود شدید می توانید دیدگاهی ارسال کنید



ورود به حساب کاربری
×
×
  • جدید...