ali2013 ارسال شده در فروردین 1، 2014 مالک ارسال شده در فروردین 1، 2014 قهرمان بی چهره-نگاهی به زندگی مستر چی?? مستر چی?? : “هر وقت به من نیاز دارید من بیدارم …??? در دنیای بازیهای رایانه ای هر شخصیتی که میخواد محبوب شود ، ماندگار شود ، در قلب ها و ذهن ها تا ابد بماند باید یک نمادی خاص داشته باشد . خصوصیتی که مستر چی?? به یاد ماندنی راخاص میکند و سمبل هیلو ، به خاطر خوش قیا??ه بودنش نیست ! (مگه قیا??ه هم داره) بخاطر ظاهر مت??اوتی است که دارد. به خاطر همین این شخصیت ، نماد و سمبل یکی از برترین بازیهای تاریخ گیم وFps یعنی هیلو هست . درواقع اگه هیلو شخصیتی به مانند چی?? نداشت شاید اصلا به این حد و اندازه ای که الان رسیده نبودش و نص?? محبوبیت این ??رانچایز به همین مستر چی?? هست ! حال میخواهم کمی از مستر چی?? بگویم از کسی که میلیونها طر??دار داره ، از کسی که مجله ی Electronic Gaming Monthly این شخصیتو هشتمین شخصیت برتر تاریخ دنیای گیم میدونه ، از کسی که در لیست برترین شخصیتهای یکی از برترین منتقدهای وب سایت معتبر Ign رتبه اول رو داره ، از کسی که در لیست دیگری تحت عنوان “۱۰ شخصیت برتر بازیهای رایانه ای که باید بمیرند??? سایت معتبر Ign گ??ته است که مرگ این شخصیت میتونه دراماتیک ترین واقعه در دنیای گیم بشه . از کسی که در کتاب رکورد های گینس در بین محبوبترین شخصیتهای تاریخ گیم رتبه سوم رو داره . از کسی که …… نام واقعی او جان (ملقب به John-117) است و حدود سال ۲۱۱۵ متولد شده است و در زمان حال نزدیک به ۵۰ سال سن دارد . پدر و مادرش در شهر Elysium زندگی میکردند . شهری که کلونی سیاره Eridanus II بود . جان تحصیلات ابتدایی خود را با شماره ۱۱۹ در شهر Elysium تمام کرد و پس از اتمام تحصیلات ابتدایی به عضویت UNSC در آمده و پس از مدتها Parisa (پریسا) دوست دوران کودکی اش را میبیند . جان یکبار او را از غرق شدن در دریاچه Gusev نجات داده بود و پس از آن بود که جان به او وعده ادواج داد و به او قول داده تا با او ازدواج کند . جان از سن ۶ سالگی توسط دکتر کاترین Halsey به عنوان یکی از ۱۵۰ نامزد اولیه برنامه SPARTAN-II وارد پروژه SPARTAN ها شد و آنقدر خوب عمل کرد که در تست نهایی و زمانی که دکتر Halsey و Jacob Keyes در سال ۲۵۱۷ به دیدارش ر??ته بودند ، مو??ق شده بود تست های مرحله نهایی را با مو??قیت تکمیل کند . جان اولین نامزد برای انجام مطالعات ??یزیکی و ژنتیکی توسط دکتر Halsey و دکتر Lieutenant Keyes بود . بعد از چند سال آزمایشات روانی و ??یزیکی و عصلانی ، چی?? تبدیل به یک ابر سرباز با نام مخ??ی ۱۱۷ Master Chief شد . تمرینات و آزمایش های آنها به قدری سخت بود که باعث شد در نهایت جان (مستر چی??) و ۳۲ اسپارتان دیگر در این پروژه زنده بمانند . در اواخر همان سال ۷۴ کودک ۶ ساله دیگر برای انجام آزمایشات ژنتیکی از خانه هایشان ربوده شدند تا به پروژه اسپارتان ۲ ملحق شوند . جان برای آغاز ماموریت هایش ۸ سال دوره تمرینی جدید را آغاز کرد و وارد زندگی جدیدی شد . او بیش از ۳۰ سال در جنگ های مختل?? حضور داشته تا به ??رمانده ای بی نظیر و قهرمانی ا??سانه ای تبدیل شود . چی?? در همان زمان هم یک سرو گردن بالاتر از تمامی هم سن و سال های بزرگترش بود . از او به عنوان پسری معمولی ، با موهای قهوه ای و کک و مک تعری?? شده . تمامی سربازان و ??رماندهان ارتش او را با زرهی مخصوص به نام MJOLNIR V میشناسند . جان مبارزی تکامل یا??ته است که در سری های Halo 2 ، Halo 3 و Halo 4 حضور داشته و یکی از بهترین های پروژه اسپارتان ۲ است . مستر چی?? ??رمانده نیروی دریایی شورای UNSC و یکی از بهترین ??رماندهان جنگ با Covenant هاست که پس از ۳۰ سال خدمت مو??ق شده تمامی مدال های مهم جنگ را بدست آورد و به دلیل خدمات و تلاش های ارزشمندی که برای انسانها و مردم عادی داشته ، توسط مردم به “Master Chief??? و “Sierra-117″ شهرت یا??ته . اما Covenant ها که از قدرت اسپارتانها آگاه هستند ، به چی?? لقب “Demon??? ( شیطان ) داده اند . کارهای چی?? بود که باعث آتش بس میان انسانها ، با نژادهای Flood و Covenant ها شد . جنگ های خانمان سوزی که باعث ویرانی کامل زمین شد و اندک باقیمانده انسانها به دنبال گریز از زمین و پناه به دیگر سیارات بودند . اسپارتانها ا??رادی اند که طی پروژه اسپارتان ها و با هد?? ایجاد سرباز کامل ساخته شده اند . تمامی اعضای گروه اسپارتانها ، ا??رادی با قد بیش از ۲ متر و مجهز به پیشر??ته ترین زره و سلاح های ممکن اند و از نظر ژنتیکی برترین سربازان کره خاکی به حساب می آیند . مستر چی?? قهرمان بزرگ سری Halo تا به حال بدون زره دیده نشده . زره این قهرمان به صورت ویژه ای طراحی شده و بهترین و چشم نواز ترین زره متعلق به اوست . کار هنری و طراحی این شخصیت بر عهده ا??رادی همچون : Marcus Lehto, Rob McLees, Shi Kai Wang بوده که به سختی مشغول طراحی این کاراکتر بودند . مستر چی?? با وجود تمامی تلاش ها و رشادت ها و مبارزات عالی اش برای UNSC ، از طر?? سازمان ??وق مورد بی اعتنایی و بی مهری قرار گر??ت . مستر چی?? در این سازمان به شدت با آنتونیو سیلوا به مشکل خورد و همین مورد باعث اختلا??اتی بین آنها شد . اگرچه مستر چی?? از سیلوا متن??ر است اما این مورد هرگز باعث نا??رمانی از دستورات او نشده و همیشه به او ??ادار مانده . بعد از پایان جنگ ها و ات??اقات HALO 3 ، مستر چی?? به کورتانا می گوید: “زمانی که به من نیاز داشتی، بیدارم کن??? و پس از آن در کپسول Cyro Chamber به خواب مصنوعی ??رو می رود . داستان بازی Halo 4 در سال ۲۵۵۷ میلادی ات??اق می ا??تد . چی?? مدت چهار سال و ه??ت ماه در آن حالت در س??ینه ای که توسط کورتانا هدایت می شد باقی ماند تا این که در هنگام عبور س??ینه از یک سیاره ناشناس کورتانا متوجه می شود که سیستم داخلی س??ینه دچار مشکل شده و یک شیء بسیار بزرگ مانند آهنربا در حال کشیدن س??ینه ی آن ها به داخل خودش است ، اینجاست که کورتانا اقدام به بیدار کردن چی?? می کند تا از آن مخمصه رهایی یابند و … اما پرو???ژه SPARTAN III ، یک پروژه چند مرحله ای است که در آن بر روی سربازانی ویژه کار میکردند تا آنها را با داروهای مخصوصی به ابر سربازی قوی تبدیل کنند. اکثر این سربازان در سنین ۵ تا ۶ سالگی به پروژه ملحق شده اند . در واقع همانطور که گ??تیم کودکان را برای است??اده در پروژه اسپارتانها از خانواده هایشان می ربایند و معمولا این بچه ها از خانواده های بی سرپرست انتخاب میشوند . حال آنکه کارتر از سنین ۱۱ سالگی تحت آزمایش قرار گر??ت و به بالاترین درجه هم رسید . در این پروژه که به نوعی غربال کردن کودکان در آن صورت میگر??ت ، از همان ابتدا اگر کودکی مشکل یا معلولیت جسمی داشت او را میکشتند ! و مابقی را برای اموزش مخصوص به منطقه MENACHITE ، که یک منطقه مخصوص در گسل بیس بود می??رستادند . مغز اصلی این پروژه هم دکتر هالزی نام داشت . نحوه اسم گذاری اسپارتانها هم از سربازان اسپارتان یونان باستان اقتباس شده بود .چون به عقیده آنها سربازان اسپارتانها با قدم گذاشتن در هر جنگی پیروز میشدند . در بازی شاهد این هستیم که چی?? به سرزمین Forerunner ها میرسد و در میابد که این موجودات بیگانه از زره هایی با آلیاژ بسیار ذخیم است??اده میکنند . پس از مشورت هایی که با دکتر هالزی Dr. Catherine Elizabeth Halsey انجام میدهد ، به ناچار و با درخواست ??وری گروه UNSC کلید پروژه – SPARTAN -IV زده میشود . وقتی در گذشته ی مستر چی?? هم جستجو کنیم ، متوجه دلیل خاصی برای مخ??ی ماندن چهره ی این شخصیت نمی شویم . در رمان “Fall of the Reach??? گذشته ی مستر چی?? مشخص گردید و معلوم شد که نام اصلی او «جان» است و … ولی چهره ای دارد که هرگز نمی بینیم . چهره ای که مطمئناً بسیاری بی صبرانه منتظر هستند تا آن را ببیند . اما چرا ؟ O’Connor رییس استودیوی ۳۴۳ ، در مصاحبه ای با یوروگیمر ، دلایلی را توضیح داد و به نوبه ی خود ، مخ??ی ماندن چهره ی چی?? را توجیه کرد . وی گ??ت که کردم برای این کار آمادگی ندارند . وی ابتدا گ??ت که “یک نکته در مورد مستر چی?? جالب است و آن این است که این شخصیت واقعا به خوبی شناسانده شده??? و در ادامه خاطر نشان کرد که “اگر در خیابان یک ??ن بوی با تی شرت هیلو دیدید و از او خواستید تا قیا??ه ی مستر چی?? را توصی?? کند ، برایتان به خوبی و با جزئیات شرح خواهد داد . و شاید یک ن??ر دیگر ، توصی??ات دیگری داشته باشد. در واقع مستر چی?? در ذهن هر بازی کننده ای به شکل دلخواه همان بازی کننده در آمده است و همین کار را برای نشان دادن یک چهره برای ما سخت می کند .??? و این نکته ی خوبی است ! میلیون ها بازی کننده ی هیلو و طر??دار این شخصیت ، در ذهن خود تصویری بی نقص و منحصر به ??رد از این شخصیت ساخته اند و دشوارترین کار ممکن این است که یک چهره ی واحد ساخت که همه ی آن میلیون ها طر??دار را راضی کند !
ali2013 ارسال شده در فروردین 1، 2014 مالک ارسال شده در فروردین 1، 2014 دوست یا دشمن | بیوگرا??ی Leon S. Kennedy بخش شناسنامه : قسمت اولهر گیمری که سری بازی های Resident evil را تجربه کرده باشد مطمئنا این کرکتر را می شناسد. کسی که از اولین روز کاری اش به عنوان یک پلیس با زامبی روبرو شده است. در دوران جوانی ماموریت های غیر ممکنی را ممکن کرده و توانایی های خودش را در هر زمینه ای اثبات کرده. لیان اسکات کندی یکی از محبوب ترین شخصیت های سری بازی های Resident evil است که همیشه به دنبال نجات جان خود و دیگران بوده. این کرکتر بسیار صا?? و ساده است و در عین حال شخصیت بسیار جالبی دارد.لیان در سال ۱۹۷۷ متولد شد ( اطلاعاتی از مکان تولد او و خانواده ی او در دسترس نیست ) . او به دلیل اینکه علاقه بسیاری نسبت به محا??ظت از دیگران و نجات دادن مردم داشت شغل آینده ی خودش را مامور پلیس بودن انتخاب کرد. چون او از این کار بسیار خوشش می آمد لیاقت های خودش را نشان داد و به عنوان یکی از بهترین های دانشکده ی ا??سری درآمد. او اولین روز کاری اش را در شهر راکون ( معرو?? به Racoon City ) آغاز کرد. اما همانطور که در بالا اشاره شد داستان زندگی او با دنیای زامبی ها ارتباط بسیار نزدیک و پیچیده ای دارد! Resident Evil: The Darkside Chronicles :این بازی از دو قسمت تشکیل شده است:لیان با شور و شوق بسیار وارد شهر راکون می شود و انتظار دارد شهری بسیار شاداب را ببیند ولی همه چیز بر خلا?? تصور او برعکس شده است! ماجرا از این قرار است که یک روز پیش از ورود لیان به شهر راکون ویروسی با نام T در سطح شهر راکون پخش شده است. لیان که از این ماجرا بی خبر بود وارد شهر راکون شده و به دردسر بر می خورد! موازی داستان لیان، کلیر رد??یلد ( خواهر کریس رد??یلد ) به دنبال برادر خود به شهر راکون می آید! لیان و کلیر با یکدیگر همکاری می کنند. ابتدا هر دو آن ها به نقشه ی لیان عمل می کنند، نقشه لیان از این قرار است که به پایگاه پلیس بروند و ماموران بازمانده و زخمی را نجات دهند آن ها با زحمت های بسیار به اداره پلیس می رسند! هنگامی که آن ها وارد اداره پلیس می شوند همه چیز آرام بوده ولی ناگهان متوجه می شوند که تمامی اعضای اداره پلیس به ویروس T آلوده شده اند! طرز کار ویروس T طوری بود که هر شخصی به آن مبتلا می شد ??قط تبدیل به زامبی نمی شد بلکه علاوه بر زامبی شدن حالتی خون آشام مانند نیز پیدا می کرد! همه ی این شرایط بسیار بد دست به دست هم داده بودند تا مانع ??رار لیان و کلیر شوند! پس از اینکه لیان و کلیر با زحمت های ??راوان از دالان های مخو?? اداره پلیس ??رار می کنند مشکلی دیگر در انتظار آن ها بود! آن ها متوجه می شوند دختر بچه ای ۶ ساله به نام شری مدام در حال ??رار است! هم از دست لیان و هم از دست زامبی ها. آن ها با زحمت ??راوان شری را به دست می آورند و از این به بعد علاوه بر همه ی کار ها باید مراقب دختربچه ای کوچک نیز باشند! پس این موضوعات حال وقت عمل کردن به نقشه کلیر رسیده بود. آن ها در راه انجام دادن نقشه ی کلیر بودند که همه چیز به هم می خورد! غولی عجیب که لیان و کلیر با او در اداره ی پلیس نیز مقابله کرده بودند حال لیان را در دو راهی گذاشته است! یا باید مرگ را بپذیرد یا باید با غولی که ۲ برابر خودش هیکل دارد مبارزه کند! لیان با اینکه کم تجربه بود بسیار خوب عمل کرد تا اینکه آیدا از راه رسید! ( در بیوگرا??ی آیدا به این موضوع اشاره کردیم که آدا به دنبال نمونه ی ویروس G بود ) آیدا در این موقعیت به لیان کمک می کند و سپس در اثر ضربه محکم غول در تنگنا قرار می گیرد! خود غول کشته شد ولی آیدا نیز در حال کشته شدن است! آیدا لیان را قانع می کند که او را تنها بگذارد و لیان نیز همین کار را انجام می دهد. پس از آن لیان و کلیر متوجه می شوند شری به ویروس T آلوده شده و هر لحظه امکان زامبی شدن شری وجود دارد! آنها در راه پیدا کردن دارو برای شری با غولی عجیب مواجه می شوند! لیان پس از زخمی کردن این غول راهش از کلیر جدا می شود ولی بعد ها یکدیگر می رسند! پس از اینکه لیان و کلیر یکدیگر را ملاقات کردند متوجه زنی می شوند که از چهره ی او معلوم است که او مادر شری است! در گ??توگو هایی که بین مادر شری ( آنت برکین ) و لیان صورت می گیرد ماجرا بسیار واضح تر می شود! ماجرا از این قرار است که شوهر آنت برکین یعنی ویلیام برکین ویروسی به نام G را ساخته و آیدا نیز به دنبال همین ویروس است. ویلیام این ویروس را به خودش می زند و با این کار تبدیل به یک غول می شود ( همان غولی که لیان او را زخمی کرد ) ویلیام در اثر این ویروس عقل خودش را از دست داده و آنت برکین مجبور می شود شری را در جایی مخ??ی کند و مثله اینکه زامبی ها مخ??ی گاه را پیدا کرده بودند! پس از آن لیان و کلیر شری را درمان می کنند و با قطار از شهر راکون ??رار می کنند قسمت دوم:در این قسمت که در سال ۲۰۰۲ به وقوع می پیوندد لیان با همکارش جک کراوزر به آمریکای جنوبی ??رستاده می شوند. در این عملیات لیان و کراوزر ماموریت دارند شخصی به نام خاویر هیدالگو ( پژوهشگر سابق شرکت آمبرلا ) را دستگیر کنند. آن ها در طی ماجرا هایی که برایشان ات??اق می ا??تد متوجه می شوند که دختری نیز در این مکان گیر ا??تاده است و بعد ها معلوم می شود نام آن دختر مانوئلا است و بازهم با پیشبرد داستان معلوم می شود او دختر خاویر است! لیان با کراوزر خاویر را که تبدیل به غولی شده بود نابود می کنند و دختر او نیز دستگیر می شود. پس از این ماجرا لیان و کراوزر از یکدیگر جدا شده و پس از مدتی لیان طی خبری متوجه می شود کراوزر مرده است! ( البته در نسخه ی چهارم متوجه می شود او زنده است! ) Resident evil 4 :یکی از زیبا ترین نسخه های این سری بازی ها همین نسخه است. لیان پس از ??رار از شهر راکون به دولت آمریکا می پیوندد و به عنوان بادیگارد خانواده ی رئیس جمهور شروع به کار می کند. باز هم پس از مدتی از شروع کار لیان دختر رئیس جمهور یعنی اشلی گراهام ربوده شده و پس از تحقیقات ??راوان معلوم می شود او در جزیره ای در اسپانیا است. لیان به سرعت کار خود را شروع می کند و به جزیره می رود، او ابتدا ??کر می کرد مردم جزیره سالم هستند اما بعد ها متوجه داستان می شود! داستان از این قرار است که شخصی به نام اسموند سدلر که رئیس یک گروه مذهبی بود برای اینکه دین خود را در همه جهان انتقال دهد تصمیم به ساخت انگلی به نام لاس پلاگش می گیرد و این انگل را می سازد و در آب های مردم و در غذا های ان ها ریخته و به این ترتیب همه را آلوده می کند! هر کس به این انگل مبتلا شود اختیاراتش در اختیار رئیس گروه یعنی سدلر قرار می گر??ت! در این نسخه آیدا نیز حضور دارد و از لیان به عنوان یک وسیله برای به دست آوردن پادزهر آن انگل است??اده می کند و در آخر نیز به هد??ش می رسد اما در این بین به لیان بسیار کمک کرد! لیان که ۲۷ سال دارد باتجربه تر شده است ولی باز هم بسیار جای کار دارد! لیان بازی زحمات ??راوان اشلی را نجات داده و با یک جت اسکی مو??ق به ??رار از جزیره می شوند! در این بازی لیان باید از دهکده و جزیره و قلعه ی رامون سالازار عبور کند. لیان و اشلی در این ات??اقات به انگل لاس پلاگس آلوده می شوند ولی در آخر توسط دستگاهی انگل را نابود می کنند! Resident Evil Degeneration :درباره ی حضور لیان در این انیمیشن توضیحی نمی دهم زیرا با نگاه کردن به انیمیشن متوجه ماجرا می شود و توضیح من لذت آن را از بین می برد و کسانی که اینیشمن را دیده اند از ماجرای این انیمیشن آگاهی دارند! Resident evil 6 :در این نسخه لیان همان طور که از چهره اش معلوم است بسیار با تجربه شده است. در کمپین لیان در همان ابتدا شاهد آن هستیم که لیان و هلنا در حال شلیک به رئیس جمهور آدام بن??ورد هستند. بر اثر بی توجهی هلنا رئیس جمهور زامبی شده و لیان مجبور به قتل او می شود. ماجرای این نسخه پیرامون ویروسی به نام C ات??اق می ا??تد. اگر لیان و هلنا ??رار کنند همه چیز بر ضرر آن ها خواهد بود ( به دلیل قتل رئیس جمهور ) و اگر بمانند باید به دنبال مدرک بی گناهی خود باشند. لیان و هلنا راه دوم را در پیش می گیرند و در همان ابتدا پس از ??رار مجبور به گذر از تونل های تاریک مترو و مقابله با زامبی ها می شوند. پس از مدتی آن ها متوجه می شوند همه این ات??اقات را شخصی به نام دکتر درک سیمونز به وجود آورده است. آن ها تصمیم به مقابله با او را دارند اما در این راه مشکلاتی مربوط به خواهر هلنا آن ها را از هد?? خود بسیار دور می کند. آن ها به هر طوری که است مشکلات را پشت سر می گذارند و با یک هواپیما به شهر لانشینگ چین می روند جایی که همه چیز از آن جا شروع شده و وضع در آنجا بسیار بحرانی است. در این نسخه شاهد درگیری زیبای لیان و کریس نیز بر سر آیدا ونگ هستیم. لیان این عقیده را دارد که آیدا می تواند به همه چیز پایان دهد و کریس این عقیده را دارد که آیدا همه چیز را شروع کرده پس باید کشته شود! با پیشبرد داستان معلوم می شود بحران هایی که در نظر کریس آیدا به وجود آورده کار آیدا نبوده بلکه کار کپی از آیدا با نام کلون آیدا بوده است! پس از عبور کردن از مراحل مختل?? لیان متوجه شری برکین می شوند، او با جیک همراه است و راه جدایی در پیش دارد ولی آن ها به طوری به صورت ات??اقی به یکدیگر می رسند و مجبور به مبارزه با آستاناک می شوند. در این بین تیری که حاوی قوی ترین نوع ممکن ویروس C بود توسط گروهی نا معلوم به گردن درک سیمونز زده می شود و شما باید خودتان را با اولین مبارزه با این غول بر روی قطار آماده کنید! پس از اینکه چند در روی قطار سیمونز را زخمی کردید او بر روی زمین ر??ته و با پشتش به شما تیر اندازی می کند و شما نیز باید مقابله کنید سپس او از جلوی قطار حمله می کند و شما باید به او تیر بزنید تا تعادل به هم بخورد و به زیر قطار برود و همین ماجرا نیز ات??اق می ا??تد! در این بین لیان و هلنا بر این باور هستند که سیمونز مرده اما با پیشبرد داستان متوجه می شوند که سخت در اشتباه بودند و این بار با سیمونزی قوی تر و بزرگ تر روبرو هستند و در این بین آیدا با بالگرد به شما کمک می کند! پس از تیر زدن های متوالی دوباره سیمونز بر روی زمین می ا??تد و این بار نیز در نظر لیان و هلنا او مرده است ولی وقتی از ساختمان آتش گر??ته بالا می روند متوجه می شوند که سیمونز درگیر جنگ با آیدا است! لیان به کمک آیدا می رود و آنها دوباره مو??ق می شوند او را زمین گیر کنند! این بار برای اطمینان آیدا او را به داخل آتش پرت کرده و خیال همه راحت می شوند! ولی وقتی لیان و هلنا به بالای آسمان خراشی می رسند متوجه می شوند درک سیمونز تبدیل به مگسی بسیار عظیم شده و باید با او مقابله کنند! با هر زحمتی آنها سیمونز را می کشند! سپس آنها تصمیم ??رار از لانشینگ را دارند که متوجه می شوند آیدا مدرک بی گناهی لیان و هلنا را برای آنها ??رستاده و آن ها با خیالی راحت بر می گردند! ( با است??اده از بالگرد )
ali2013 ارسال شده در فروردین 15، 2014 مالک ارسال شده در فروردین 15، 2014 بنام وطن | زندگینامه John Soap Mactavish [ATTACH=CONFIG]7090[/ATTACH] اسمم جانه.البته جان سوپ. نه منظورم سوپه نه منظورم صابونه سوپ رو پدربزرگم برام انتخاب کرده بود,میدونید دیگه قدیمین و انتخاب اسماشونم قدیمیه. الان که دارم خاطراتمو مینویسم یه جاییم تو اوکراین. خیلی سردمه. خودمو پیچوندم زیر یدونه پیتو و دارم چند خطی برا خودم مینویسم که اگه یه طورایی شد ا??تادم مردم این چنتا خط مونده باشه و بقیه بدونن واسه چی زنده بودیمو و بدرد چی خوردیم. احتمالا همتون منو میشناسید. من یه ارتشیم. زیر نظر یه پیرمرد سمج و کاربلد آموزش دیدم. کنار بر و بچ با ص??ا و با مرام و شجاع تیم تسک ??ورس ۱۴۱٫ گوست و گس و خیلیای دیگه. وای خدا. اون روزی که برا اولین بار این کاپیتان پیره, پرایسو میگم, دیدمش و قرار بود برم پیشش آموزشیو و ازم تست بگیره اوضام خیلی نامیزون بود. دست و پاهام بدجوری میلرزید.آب تو گلوم خشکیده بود. قلبم تند تند میزد. آخرشم وقتی ر??تم پیشش مسخرم کرد و بهم گ??تش این چه اسم مسخره ایه که تو داری. ولی یه چیو در مورد این پیرمرده بهتون میگم اونم اینه خیلی دوست داشتنیه. مثل بابا بزرگم میمونه. میدونید آدم مشتیه با خاصیته. هر چی بلده به موقعش بهم یاد میده. زیاد کل کل میکنیم. میدونم یه جورایی بهم وابستست. شایدم چون پیر شده دلش نازک شده و تند تند واسم تنگ میشه. خیلی جاها به دادم رسیده البته منم جونشو نجات دادم ولی باید بگم یه جورایی بیشتر تجربمو مدیونشم. بیخیال این حر??ارو چون من زود زود اشکم درنمیاد,هههه. الان تو حین انجام یه ماموریتم. باید بریم یه بارو چک کنیم ببینیم این محموله از چه قراره. اینجا اوضام بدک نیست. ??قط خیلی سردمه. اوکراینم جای قشنگیه نمیدونستم. میدونید به نظرم همه جای دنیا قشنگه ولی این آدماشن که اونو خوب نشون میدن یا بد! ??ردا پرایسم میاد اینجا. قراره بازم دو تایی محمولرو چک کنیم. خوشحالم کنارشم. نمیدونم اگه یه روزی تیر بخوره یا زودتر از من بره اون دنیا من باید چیکار کنم. ر??یق م??یق زیاد ندارم. کار ما ر??اقت برنمیداره. بهترین دوستمون اسلحمونه. میخوام براتون از ماموریتام بگم. از سختیا و درداش. اگه حوصله دارید و دلتون میخواد خوشال میشم پای حر??ام بشینید… جان سوپ مکتاویش. گروهبان تازه وارد شده به گروه براوو تیم به سرپرستی جان پرایس.اهل اسکالتلند است. او از درجه گروهبانی کم کم به ستوانی ارتقا پیدا کرد و ??رماندهی گروهی Task Force 141 را برعهده گر??ت و سرباز گری سندرسون را تعلیم داد او قبل از مرگش به درجه کاپیتانی نایل شده بود. کار صداپیشگی این شخصیت محبوب بر دوش آقای KEVVIN MCKID بود. او طی عملیاتی یک ??رد شورشی و تروریست را با نام عمران زاخائ?? و پسرش و تیمش را از بین برد. او به همراه کاپیتان جان پرایس ماموریتهای مهم و پرخطری را با یکدیگر و دوشادوش هم انجام میدادند. آنها توانستند کاپیتان شپرد ??رمانده ارتش ایالات متحده آمریکا را نیز که خیانت کار بود با یکدیگر پس از کش و قوس های ??راوان از بین ببرند. سوپ زمانیکه یک گروهبان بود وارد گروه SAS شد و پس از آن در تیم جان پرایس با نام براوو تیم در کنار گس اضا??ه شد. آنها توانستند یک جاسوس روس که با دولت روسیه نیز همکاری نزدیکی داشت با نام نیکولای را آزاد کنند, از این پست نیکولای به همراه هلی کوپترش در بسیاری از ماموریتها کمک رسان درجه یک آنها شد. خوب عده ای در روسیه سرکش شده و طغیان میکنند. سردسته آنها عمران زاخائ?? است. دستیار او خالد الاسد نیز توسط سوپ و جان دستگیر میشود و بعد از شکنجه نام عمران را لو میدهد. پرایس و جان به دنبال عمران راه می??تند و در این مسیر رابطهای زیادی را دستگیر و عده ای را میکشند. در این بین آنها به پسر او یعنی ویکتور زاخائ?? میرسند که قبل از دستگیری کامل او خودکشی میکند. اما در نهایت هر دو جان مو??ق میشوند بالاخره عمران را بیابند و با کمک یکدیگر او را از بین ببرند. در همان لحظه نابود کردن عمران به دست جان, پرایس اسلحه را به او میرساند و او دخل عمران را میاورد ولی گس جان خود را از دست میدهد. کسی که در نسخه جنگ مدرن ۱ در اکثر ماموریتها کنار دو جان حضور داشت. حدود ۵ سالی میگذرد تا جان ستوان میشود و رهبر گروه تسک ??ورس ۱۴۱٫ گوست نیز در این گروه حضور دارد کسی که مرگ او یکی از تراژدیهای بازی است. این بار جان به همراه سرباز گری سندرسون ماموریتها را انجام میدهد. دشمن اینبار ولادمیر ماکارو?? است. باز هم یک روس. کسی که جا پای عمران گذاشته است و او را یک بت ساخته و بر مردم جهان و در ابتدا خود روسیه میتازد تا این دولت را مجبور به جنگ با آمریکا بکند. جان و گری ماموریتهای زیادی را انجام میدهند تا رابطهای زیادی در رابطه با قاچاق اسلحه را از بین برند. در قزاستان, در برزیل و…از بین بردن ماهواره های ارتباطی دشمن و نیز آزاد سازی زندانی شماره ۶۲۷ از ماموریتهای اصلی تیم تسک ??ورس ۱۴۱ میشود. بله آن زندانی کسی نیست جز جان پرایس که سوپ شخصا او را آزاد میکند و کلت او را به وی میدهد. بعد از ماجراهایی این تیم متوجه میشوند که ولادمیر یا در ا??غانستان است یا در روسیه. دو جان به ا??غانستان میروند و گوست و گری به روسیه. ژنرال شپرد همانطور که گ??تیم حا??ظه اطلاعات را از گوست میگیرد و هر دو آنها را آتش میزند و بدین شکل خیانت خود را آشکار میسازد. دو جان به دنبال او می ا??تند و در نهایت پس از درگیری ??یزیکی شدید پرایس و شپرد این سوپ هست که چاقوی ??رو ر??ته در شکم خود را درمی آورد و به طر?? پیشانی شپرد پرتاب میکند و او را از بین میبرد. بعد از این ماجرا ها باز هم سوپ ارتقا درجه میگیرد و به کاپیتانی میرسد. دقیقا مانند جان پرایس. اما ماجرا تمام نشده است و پرایس و نیکولای سوپ را به مکان امنی در هندوستان میبرند تا او را درمان کنند. بچه های تیم ولادمیر به آنجا حمله میکنند و دو جان مجبور به د??اع و بعد ??رار میشوند. در نهایت سوپ درمان میشود. پس از کش و قوسهای ??راوان پرایس و سوپ نیاز به یک ??رد خارجی و و??ادار دارند. نیکولای یوری را به آن دو معر??ی میکند و میگوید اگر بیشتر از شما از ولادمیر متن??ر نباشد کمتر هم نیست! اما ماجرای یوری این بوده است که او دوست نزدیک ولد بوده و وقتی اهدا?? شوم او را متوجه میشود که هد??ی همچون ترکاندن بمب هسته ای و نابودی کل زمین را دارد از گروه جدا شده,اما ولد متوجه میشود و قصد نابودی او را دارد و به او شلیک میکند, که او به طور معجزه آسایی زنده میماند و حال رودرروی او قرار میگیرد. ولد هم رئیس جمهور روسیه و دختر او را میرباید تا به زور از او کدهای حمله موشکی را از او بگیرد و روسیه را با آمریکا وارد جنگی خونین کند. رئیس جمهور مقاومت کرده و هم خودش و هم دخترش آزاد میشوند و رئیس جمهور به سمت هامبورگ میرود تا پیمان صلح را امضا کند. پرایس و سوپ و یوری به سمت مقر ولد حمله میکنند. پرایس غا??ل گیر میشود و ساختمان محل استقرار سوپ من??جر میشود و او به شدت آسیب میبیند. این سه ن??ر به هر طوری که هست مو??ق به ??رار میشوند اما سوپ به شدت آسیب میبیند. سوپ لحظات آخر عمر خویش را میبیند. خون زیادی از او میرود. اما قبل از آنکه کامل از دنیا برود نام یوری را بر زبان میاورد که ولد یکبار در ماموریتی نام او را گ??ته بود که یوری دوست من!! برای همین سوپ در حالیکه جان میدهد این مورد را به پرایس گوشزد میکند و میمیرد و پرایس هم با زدن یوری از او میخواهد تا ماجرا را برایش تعری?? کند. یوری کل ماجرا را برای او تعری?? میکند و این دو با لباس زرهی به سمت آخرین هتل محل اقامت ولد حمله میکنند. در این بین یوری هم با ان??جار هتل توسط هلی کوپتر جان خود را از دست میدهد و پرایس مو??ق میشود انتقام سوپ را از ولد بگیرد و او را از سق?? آویزان کند و دار بزند. سوپ تا آخرین ن??س خویش برای آزادی و عدالت و د??اع از مملکت و مردمش جنگید و با شجاعت هم اینکار را انجام داد. او یکی از و??ادارترین و شجاعترین ا??راد ارتش آمریکا بود. شاید بزرگترین لطمه زندگی پرایس از بین ر??تن کسی بود که آشنایی اول او با وی در مح??ل یک شوخی و تمسخر آغاز شده بود ولی مانند یک تراژدی تمام شد. ای??ای نقش جان سوپ را جان مورگان بر عهده داشت و او در تاریخ ۱۱ اکتبر ۲۰۱۶ در پراگ جمهوری چک جان خود را از دست داد. ممنون که تا پایان همراه ما بودید.
ali2013 ارسال شده در فروردین 21، 2014 مالک ارسال شده در فروردین 21، 2014 میخواهم زنده بمانم | زندگینامه Frank Woods میدونی یه موقعهایی بدجوری پات گیر میشه. از زمین و زمان برات میباره. نمیدونی راه در رو کجاست. گر??تار میشی و ??قط یه راه داری اونم اینه به خدا بگی خدایا خودت نجاتم بده! وقتی چند روز تو کانتینر مرده ها دست بسته اسیر شده بودم این حالو داشتم. معدم از ??رط گشنگی قار و قور میکرد از اون طر??م بوی متع??ن جسدای مرده بیچارم کرده بود. بارها شده بود تو اون چند روز هم از گشنگی زیاد هم از بوی وحشتناک کانتینر بیهوش شده بودم و بدنم پس زده بود. اما این آخرش نبود. گهگداری چشامو باز میکردم و دور و اطرا??مو نگاه میکردم. وقتی اون چش و گوشا و زبونایی که دراومده بودن و یه گوشه ا??تاده بودن و کلی کرم و مگس و پشه هم دور و برشون بودنو میدیدم حالی به حالی میشدم. نای حر?? زدنم نداشتم که داد و بیداد کنم, هرچند هیچکی از اون جا ردم نمیشد که بخواد صدامو بشنوه و به دادم برسه. اما تو دلم از خدا خواستم کمکم کنه. گ??تم ??قط یکی برام مونده خدا اونم خودتی به دادم برس. باور نمیکنید بعد چند لحظه یهویی دیدم دو ن??ر در کانتینرو باز کردن. بعد چند روز نور خورشیدو میدیدم. ریه هام شروع کردن به ??عالیت. کلی اکسیژن تازه وارد کانتینر شده بود. اما نمیدونستم کیه. اون موقع مادر خودمم نمیشناختم. اما یکم که هوا خوردم کم کم حالم داشت میومد سر جاش. تازه ??همیده بودم کار الکس و هادسن بوده. احساس غرور میکردم. نه به خاطر اینکه نجات پیدا کرده بودم. نه به خاطر اینکه خدا کمکم کرد چون خیلی این ات??اق برام ا??تاده بود. واسه خاطر این احساس غرور کردم که بازم این ر??یق چند سال پیشم بود که به دادم رسید. وقتی بازوهاشو زیر بغلم لمس کردم یه نیرویی تو وجودم دمیده شد. نمیدونید چه جان ??شانی برام میکرد تا منو از مخمصه درببره بیرون. دیگه نه گشنگی یادم مونده بود نه درد و رنج بی آبی و بوی بد. الکس و هادسن ??رشته های نجات من تو زندگیم بودند. بار اول الکس نبود به دادم رسیده بود البته منم خیلی هواشو داشتم ولی نه اینطوری که موقع نا امیدی به دادم برسه اون موقع ها تو ماموریت بودیم و وسط درگیریا بود. تازه عشق داشتن یه دوستو داشتم لمس میکردم. واقعا الکس یه ر??یق تمام عیار بود تمام عیار. ??رانک وودز متولد ۲۰ مارس ۱۹۳۰ است. او هم مانند الکس میسون بهترین دوست و همکار خودش وارد گروه USMC شد و بعد از آموزشهای خوبی که در جنگ کره دیده بودند آنها وارد CIA شدند. ??رانک و الکس خیلی ماموریت در دوران جنگ سرد با یکدیگر چه به صورت مخ??یانه و چه به صورت چریکی انجام داده بودند. از جمله مهمترین آنها ترور ??یدل کاسترو رهبر آزادیخواه کوبا بود که کارشکنیهایی را در قبال دولت وقت رئیس جمهور جان ا?? کندی انجام داده بود, گویا او یک کمونیست بود و در اصل از نظر دولت آمریکا یک تروریست محسوب میشد. بارها کندی قصد ترور او را داشت.اما مو??ق هم نشد. گ??ته شده است ??یدل در ترور رئیس جمهور کندی هم دست داشته است و بی تقصیر نبود. ??رانک و الکس برای عملیات ترور ??یدل وارد کوبا میشوند و پس از درگیریهای زیاد مو??ق نمیشوند ??یدل اصلی را ترور کنند و به جای او بدل او را ترور میکنند. در راه بازگشت الکس اسیر چنگال ا??رادی همچون خود کاسترو,کراوچنکو و دراگوویچ میشود. ??یدل او را به عنوان پیش کشی تقدیم به کراوچنکو میکند و او نیز شروع به انجام عملیات شستشوی مغزی روی الکس میسون میکند. به طوریکه او نقشه کشتن کندی را در ذهن بپروراند! ??رانک وودز دو دوست و یار همیشگی را در کنار خود میدید که از بد روزگار هر دوی آنها را در مقابل دیدگان خود مرده دید و این مسئله تاثیر بدی را در زندگی وی گذاشت. هم الکس میسون و هم بومن(البته حالت مرگ میسون یکی از حالتهای انتخاب بازیکن در بازی است). الکس و ??رانک ماموریتهای را در خاک ویتنام نیز انجام دادند. آنها در یکی از ماموریتها که قصد ردیابی کراوچنکو را داشتند اسیر میشوند. از مواردی که تاثیر بدی هم بر روحیه ??رانک هم الکس گذاشته بود همین مسئله ای بود که در اسارت ویتنامی ها به آنها وارد شد. بازی رولت روسی. این بازی به شدت مخل روح و روان و اعصاب انسانهاست و آن زمان در ویتنام بسیار رواج داشت که روی اسرای آمریکایی انجام میدادند و در واقع قمار میکردند. ماجرا از چه قرار بود؟ داستان رولت روسی این بود که دو ن??ر را در دو طر?? یک میز قرار میدادند. یک اسلحه شش لول را انتخاب میکردند. آن را خالی میکردند. یک تیر را داخل آن قرار میدادند. محل قرارگیری تیر را که به صورت استوانه ای بود میچرخانند. حال تیر مشخص نبود که اکنون قابل شلیک کردن است یا خیر. اسلحه به طور کامل روی میز در مقابل دیدگان دو ن??ر چرخانده میشد بعد لوله اسلحه به طر?? هرکسی که بود او بایستی شلیک میکرد. اگر احتمال ۱/۶ ام به او میخورد که کشته میشد وگرنه نوبت به ن??ر بعدی میرسید. الکس و ??رانک صبر میکنن تا تمام حالتها انجام میشود بعد به حالت قطعی حضور تیر که میرسند با یک عملیات انتحاری هجوم میبرند و تمام ویتنامی ها را میکشند و از آنجا ??رار میکنند. بعدها در طی عملیاتی آنها مو??ق میشوند به د??تر دراگوویچ هجوم ببرند. در طی درگیری دراگوویچ و ??رانک از پنجره با یک نارنجک به بیرون پرتاب میشوند ولی هر دوی آنها از قضا زنده میمانند. بعدها الکس مو??ق میشود در غیاب ??رانک دخل کراوچنکو را نیز بیاورد س از چندین سال که همه تصوری بر مرگ ??رانک داشتند او به یکباره در سال ۱۹۷۵ مجددا وارد CIA میشود. او در سال ۱۹۸۰ پس از ریکاوری های زیاد وارد آنگولا میشود برای دستگیری شخص دیوانه ای چون رائول منندز. اما رائول طی آن ماموریت دستگیری مو??ق میشود ??رانک و تیمش را اسیر کند و همه را بکشد و او را داخل یک کانتینر با اجساد تنها بگذارد. ماجرای کانتینر را هم که کاملا در مقدمه توضیح دادیم. الکس و هادسن مو??ق میشوند رد ??رانک را بزنند و او را از داخل کانتینر نجات دهند. بعد از ماجرای ??رار از آنجا بار دیگر الکس و ??رانک اینبار راهی ا??غانستان میشوند تا رائول را بیابند اما با دراگوویچ رو به رو میشوند که الکس دخل او را میاورد. آنها مو??ق میشوند رد کمپ رائول را بزنند. ??رانک وارد ماجرا میشود. او میخواست دخل رائول را بیاورد. نارنجکی را به داخل اتاقی که رائول در آن حضور داشت میاندازد ولی خواهر رائول یعنی جوز??ینا نیز در آنجا حضور داشت که او از بین میرود. این مورد رائول را به شدت بیمار و روانی میکند و دخل خیلی از سربازهای آمریکایی را آنجا میاورد و ??رار میکند. پس ??رانک مضنون مورد انتقام و تعقیب رائول قرار میگیرد. رائول به شدت به خواهرش علاقه داشت و گویی او با خواهرش رابطه نزدیکی به غیر از خواهر و برادری هم داشت!! او توسط ??ردی با نام مانوئل توانست از آنجا بگریزد. بعدها ??رانک و الکس در پاناما رد مانوئل را میزنند. اما ات??اقات بسیار ناگواری در آن جا برای این دو ن??ر می??تد. رائول از کل ماجرا خبر داشت. او طی عملیاتی هادسن را دستگیر میکند و او را مجبور میکند تا پیامی را برای ??رانک ب??رستد. در این بین خبری از الکس هم نبود! متن پیام این بود که او بایستی به ??ردی که کیسه ای بر سر داشت شلیک میکرد زیرا او خود رائول مندز بود! ??رانک دو حالت داشت(شلیک به سر و شلیک به پاها) ما انتخاب شلیک به سر را برمیگزینیم! ??رانک شلیک میکند و زمانیکه برای وارسی جسد به پایین تپه میاید میبیند که او دوست و همکار قدیمیش الکس بوده است! رائول او را نیز دستگیر میکند. رائول ??رانک و جسد الکس و هادسن را در یک جا نگاه میدارد. در آنجا پسر الکس یعنی دیوید میسون هم که کودکی بیش نبود حضور داشت. در مقابل دیدگان ??رانک ودیوید, هادسن با شلیک شاتگان به طرز ??جیحی میمیرد. ??رانک با شلیک اسلحه ??لج میشود و رائول به ??رانک میگوید که من تو را نمکیشم تا با این عذاب وجدان زندگی کنی. ??رانک در آن زمان ۵۹ سال داشت. او پسر الکس را نیز پیش خود بزرگ کرد. بعد از ۳۷ سال یعنی در سن ۹۵ سالگی ماجرا را برای دیوید تعری?? میکند و حال این دیوید بود که میرود تا انتقام ??رانک و پدرش را از رائول بگیرد. طبق یکی از حالتهای بازی ??رانک به دستان رائول در آینده یعنی سال ۲۰۲۶ کشته میشود و طی حالتی دیگر رائول کشته میشود و ??رانک زنده میماند. خلاصه هر طور که باشد با توجه به سن او ??رانک بایستی تا الان مرده باشد زیرا مرز ۱۰۰ سالگی را نیز رد کرده است, البته به ت??سیر تقویم داخل خود بازی نه تقویم واقعی ما! به هرحال هرکسی سرنوشتی دارد و این هم بود سرنوشت یک گروهبان از سازمان اطلاعات و جاسوسی آمریکا. ممنون که تا پایان همراه ما بودید.
ali2013 ارسال شده در اردیبهشت 6، 2014 مالک ارسال شده در اردیبهشت 6، 2014 لوپارا | زندگینامه توماس آنجلو وقتی با پلیس سر ماجراهایی که برام پیش آمده بود صحبت میکردم طوری نگاهم میکرد که اینگار هیچ علاقه ای به شنیدن حر??هام ندارد و میخواهد خرخره ام را بجود! اما چاره ای نداشتم. وقتهایی که به خانه می آمدم اینقدر وسواس پیدا کرده بودم که مبادا گوشه ای از لباسم خونی باشد یا تیری ترکشی نخورده باشم تا مبادا سارا متوجه شود و ب??همد به کسی که دل بسته است و به او جواب بله داده است قاتل است, جانی است و جنایت کار! شب ها کابوس کسانی را میدیدم که کشته بودم و آنها به خوابم می آمدند و میخواستند مرا خ??ه کنند. من هم دهانم بسته بود و نمیتوانستم حر??ی بزنم و تنها با چشمانی بهت زده و اشک آلود آنها را مینگریستم! میدانی, وقت هایی که غرق گناه میشوی یا شکست میخوری میخواهی چند پیک بالا روی تا تنها آنها را ??راموش کنی و از یادت بروند. اما ماجرا همین است.آنها برای چند لحظه و چند ساعت از یاد تو میروند ولی صورت مسئله هیچگاه پاک نخواهد شد. تو مجرمی, خلا??کاری, قاتلی. مواقعی که به این مسئله ??کر میکردم روزی از این دنیا بروم, چه کسی برای من اشک خواهد ریخت دیدم هیچکس نخواهد بود. شاید تنها این سارا باشد که روی سنگ مزار من گل بگذارد و چند دقیقه ای برای من وقت بگذارد و برای من ناراحتی کند.اما وقتی دیدم اگر قرار باشد در گذر زمان او را هم نداشته باشم با خودم گ??تم این دیگر چه زندگی است برای خود دست و پا کردم. حقیقتش من از اول هم نمیخواستم تا ابد در این گروه مسخره و کذایی باشم اما قانون ما??یا همین است که وقتی واردش شدی باید تا ابد بدون خیانت و دروغ و پشت کردن به گروه و خانواده داخلش بمانی و حر?? زیادی هم نزنی. من ماندم و نتیجه اش را هم دیدم. آمادم کار درست را انجام دهم اما دیر ??همیدم که راه درست این است که باید به قوانین پایبند باشی و لایی نکشی همین…توماس در شهر لاست هیون در روز ۳۰ام آگوست سال ۱۹۰۰ متولد شد.او مانند خیلی از قهرمانها و نقش اصلی ها وضع و اوضاع مناسبی نداشت. چیزی که ما از او در عنوان ما??یا چیزی نشنیدیم این بود که او در جنگ جهانی اول هم خوب اسلحه بدست بود و خدمات خوبی را انجام داده بود.تامی همچنین یک راننده تاکسی خبره هم بود.راننده تاکسی بودن در اروپا و آمریکا خیلی هم ساده نیست علاوه بر شناخت کامل از شهر بایستی گواهی عدم سو پیشینه و عدم اعتیاد به مواد و…رو هم ضمیمه اش کنیم. اوضاع بد نبود و درآمدی که از این راه نصیبش میشد ک??ا?? زندگی روزمره و اندک ت??ریحات او را میداد. وقت استراحتش بود و روشن کردن یک سیگار کنار اتومبیلی که خیلی هم دوستش داشت. هیچ چیز مانند یک سیگار خستگی او را از تنش درنمیکرد. روز ۳۰ ام سپتامبر۱۹۳۵ بود که نیمه شب گوشه خیابانی در حال کشیدن یک سیگار و چک کردن ماشین خودش بود. صدای شلیک از چند کوچه آن طر?? تر توجهش را به شدت جلب کرد. آن چند صدای شلیک بهانه ای بود برای وارد شدن به دنیایی که دیگر راه بازگشتی از آن نبود. آن دنیا, ما??یا نام داشت.دو ن??ر از یک درگیری جان سالم به در برده و به سمت اتومبیل توماس حرکت کردند. آنها وی را مجبور به همکاری کرده تا ??رار کنند. توماس آنها را به بار رئیسشان یعنی دون سالیاری رساند. دون هم برای تشکر دستمزد بالایی را برای وی در نظر گر??ت و بدین ترتیب توماس بعد از مدتها پول حسابی گیرش آمد. او از آنجا ر??ت و اتومبیلش را تعمیر کرد و به مسا??رکشی ادامه داد. در یکی از روزها ا??رادی که به دنبال آن دو ن??ر بودند و توماس آنها را ??راری داد به سراغ تاکسی توماس آمدند و به جان آن ا??تادند. خلاصه حسابی ماشین را لت و پار کردند و توماس به سمت بار دون حرکت کرد و کمک خواست. سم و پائولی که همان دو ن??ری بودند که توماس آنها را نجات داده بود, به کمک او آمدند و دخل آن ا??راد را آوردند.این راهی بود برای ورود توماس به خانواده سالیاری وگروه ما??یا. توماس کم کم ماموریتها را پشت سر هم انجام میداد و با پائولی که ات??اقا یکی از ا??راد با جنم و قوی هیکل گروه نیز بود بسیار صمیمی شد. دوست دیگرشان سم بود که البته او با دون بیشتر بر خورده بود. این سه ماموریتهای زیادی را انجام میدادند. سم تیر میخورد و اینها او را نجات میدادند پیش دکتر میبردند. خلاصه توماس مرد مورد اعتمادی در گروه شده بود. دون حساب ویژه ای روی او باز کرده بود. در این بین توماس عاشق دختر متصدی بار سالیاری یعنی لوئیجی شد. این عشق منجر به ازدواج شد. همین موضوع دلیلی بود برای کمی تغییر کردن توماس و بیدار شدن احساسات و عواط?? انسانی در وی. زمان میگذشت. دست راست دون یعنی ??رانک از قضا خیانت میکند و با د??اتری ??رار میکند. توماس او را می یابد ولی او را نمیکشد و با دادن بلیطهایی او و خانواده اش را از کشور خارج میکند.ماموریت دیگری به توماس سپرده میشود تا یک خبرنگار را بکشد و هتل را من??جر کند. او هتل را من??جر میکند اما دلش نمیاید او را بکشد و او را ??راری میدهد. ماجراها میگذرند. توماس رقیب دون و همچنین برادرش را به درک می??رستد و این موضوع گروه سالیاری را بسیار قدرتمند میکند. مسیر ترقی طی میشود. توماس صاحب دختر میشود و زندگی رو به روز شیرینتر میشود. اما در یکی از ماموریتها توماس و سم و پائولی محموله ای را با هزار دردسر و هزار بدبختی نجات میدهند و به انبار دون میاورند. دون گ??ته بود محموله سیگار است اما توماس و پائولی کنجکاوی کرده و تا دون برسد محموله را باز میکنند و میبینند که الماس است و ??همیددند که دون به آنها دروغ گ??ته است. این مورد باعث شد تا اعتماد آنها از دست برود. این دو نقشه میکشند تا بانکی را بزنند. به سم میگویند و او نمیپذیرد و دوست ندارد سالیاری از او ناراحت شود و بدون خبر وی این کار را بکنند. بانک را میزنند و مو??ق هم میشوند. اما سالیاری می??همد و عصبانی میشود. بعد از مدتی توماس میرود تا پولها را در منزل پائولی تقسیم کنند میبیند که پائولی مرده است و پولها هم نیستند. تل??ن زنگ میخورد و میبیند که سم است. سم با او در کلیسا قرار میگذارد تا کمکش کند. توماس به کلیسا میرود و میبیند سم او را با ا??رادش محاصره کرده است. سم خطاهای او را میشمارد. نکشتن دختر خبرنگار, ??راری دادن ??رانک و این بار هم بدون خبر دادن به دون زدن بانک. او گ??ت دون میخواست ماجرای الماسها را بعدا به آنها بگوید اما این دو صبر نکردند. خلاصه درگیری ات??اق می ا??تد و توماس با دردسر زیاد مو??ق میشود سم و یارانش را بکشد. بعد از این ات??اقها او به سراغ پلیس میرود و اطلاعات را در اختیار آنها میگذارد. اما او مصونیت میگیرد و نام و ??امیلی خود و همسر و ??رزندش را تغییر میدهد تا به شهر و دیار دیگری برای زندگی بروند.اما دون دست بردار نبود و سالیان بعد به دستان اشخاصی چون جو و ویتو , توماس با اسلحه لوپارا که در ایتالیا کسانی که خیانت کنند با آن کشته میشوند از بین میرود و روی چمن های جلوی منزلش می ا??تد و زندگی را از دست ر??ته میبیند. شاید زیباترین باوری که توماس به آن رسید این بود که : ??? کسی که تو زندگی ریسک زیادی انجام میده همه چیزش رو از دست میده. کسی هم که چیزهای خیلی خیلی کوچیک تو زندگی میخواد هیچ چیز رو بدست نمیاره.همیشه باید متعادل بود.??? او در سال ۱۹۰۰ متولد شد و در سن ۵۱ سالگی در سال ۱۹۵۱ از دنیا ر??ت. اما این پایان ماجرا نخواهد بود زیرا در قسمت بعدی مقاله زندگینامه قاتل او یعنی ویتو اسکالتا را مرور خواهیم کرد که با یک اتومبیل قرمز رنگ و با یک اسلحه لوپارا و با گ??تن جمله آقای سالیاری سلام رساند دخل توماس را آورد. ممنون که تا پایان همراه ما بودید.
ali2013 ارسال شده در خرداد 7، 2014 مالک ارسال شده در خرداد 7، 2014 َشناسنامه ??ردی با ایده های جالب :بیوگرا??ی david cage دیوید کیج یکى از ا??راد مهم و کلیدى بازى سازى است. او خالق عناوین ??وق العاده اى همچون Heavy Rain و Fahrenheit است و با ساخت این بازى ها مو??قیت هاى بسیارى کسب کرد. نیازى به توضیح اضا??ى نیست زیرا ??کر نکنم ??ردى در عرصه گیم کوچکترین ??عالیتى داشته باشد ولى او را نشناسد. در ادامه با بیوگرا??ى این مرد بزرگ همراه باشید… نام: David De Gruttola ملقب به David Cage محل تولد: شهر Mulhouse در کشور ??رانسه آثار: The Omikron: Normad Soul, Fahrenheit, Heavy Rain تاریخ تولد: ٩ جوئن سال ١٩۶٩ نام اصلى او David De Gruttola است. او در تاریخ نهم جوئن ( June ) ١٩۶٩ در کشور ??رانسه متولد شد. او از همان ابتداى کودکى، استعداد خود را نشان داده بود. مادرش این استعداد را کش?? کرد و ??همید که او علاقه ى بسیار زیادى به موسیقى دارد. او دیوید را به کلاس موسیقى ??رستاد. دیوید پیشر??ت ??وق العاده اى در این امر داشت. او با گروهى که تشکیل داد و Totem Interactive نامید. این گروه تا حدى پیشر??ت کرد که براى ساخت موسیقى براى برنامه هاى تلوزیونى هم دعوت شد. دیوید از همان ابتدا، علاقه ى زیادى به داستان نویسى و سینما هم داشت. اما او مى دانست که کار در سینما به پول هاى هنگ??تى نیاز دارد پس راه سینما را ادامه نداد ولى بعضى اوقات براى خودش داستان هایى مى نوشت. گروه موسیقى آن ها بسیار پیشر??ت کرد و معرو?? شد. گروه آن ها براى ساخت موسیقى چند بازى هم دعوت شد و آن جا بود که کیج به سمت بازى سازى روى آورد. او از بازى اطلاعات زیادى نداشت ولى با مشورت دوستانش، تصمیم به ساخت گروه بازیسازى در ??رانسه شد. این گروه، Quantic Dream بود. او تصمیم گر??ت یکى از داستان هایى که در طول دبیرستان خود نوشته بود را بازسازى کند. او اولین بازى خود یعنى Omikron: Normad Soul را ساخت. درست است که کیج از همان کودکى به بازى علاقه مند بود ولى هیجگاه بازى را به صورت جدى دنبال نکرد. او از اولین بازى که ساخت، تکلی?? خود را مشخص کرد. او تصمیم گر??ت که بازى هاى خود را به سمت علایق دوره جوانى خود ببرد. ??? سینما ??? . اگر بازى هاى ??ارنهایت و Heavy Rain را انجام داده باشید، به شباهت این بازى ها با ??یلم پى مى برید. او با ساخت عنوان Omikron مورد توجه قرار نگر??ت و با ??روش بسیار زیادى رو برو نشد. اما دیوید کیج انسانى نبود که به همین راحتى تسلیم شود. او به سمت مردم ر??ت و از آن ها پرسید. اول سراغ گیمر ها ر??ت. او از گیمر ها در رابطه با سبک و ژانر مورد علاقه شان پرسید. پاسخ ها نا امید کننده بود. اکثر گیمر ها به کشتن و من??جر کردن علاقه داشتند. کیج به سراغ علاقه مندان به ??یلم و سینما ر??ت و سبک مورد علاقه آن ها را پرسید. جواب ها در مقایسه با گیمر ها کاملاً مت??اوت بود. آن ها به ??یلم هاى ??لس??ى و احساسى علاقه بیشترى داشتند. در آن زمان، کیج ??همید که چرا جامعه گیمر ها را ا??راد جوان تشکیل مى دهد و ا??رادى با سن و سال او به گیم علاقه زیادى ندارند. او شروع به کار کرد. پروژه ??ارنهایت را شروع کرد. او از ایده هاى خیلى از ??یلم ها مانند The Matrix, Se7en و Snake Eyes است??اده کرد و به اثر هاى ا??رادى بزرگ همچون ??ینچر، کوبریک، ولز و آل??رد هیچکاک هم روى آورد و ??اکتور هاى مناسبى براى ساخت بازى به دست آورد. دیوید کیج تصمیم گر??ت که اثرى از آمیخته شدن ??یلم و بازى بسازد. او براى اینکه احساسات در شخصیت ها بیشتر به چشم بیاید، از Motion Capture است??اده کرد که هزینه هاى زیادى در بر داشت. اگر کیج مو??ق نمى شد، به احتمال زیاد ور شکست مى شد. او بر این عقیده بود که احساسات را نمى توان از روى شخصیت هاى خشک و مصنوعى انتقال داد. او ??ارنهایت را تمام کرد. اما یک مشکل دیگر به وجود آمد. هیچ شرکتى حاضر به انتشار ??ارنهایت نبود. خیلى از شرکت ها از این ریسک مى ترسیدند اما بالاخره شرکت Atari که اوضاع مالى خوبى هم نداشت، این کار را قبول کرد. عنوان ??ارنهایت در امریکا با نام Indigo Prophecy منتشر شد. این عنوان مو??ق به ??روش ٨٠٠،٠٠٠ نسخه شد و یک عنوان مو??ق لقب گر??ت. کیج پس از یک ماه، تصمیم به ساخت نسخه دوم ??ارنهایت گر??ت. او گ??ت وقتى پشت میزم نشستم، قصد ادامه ??ارنهایت را داشتم. اما هر چه ??کر کردم مو??ق به ادامه آن نشدم زیرا ??ارنهایت تمام شده بود. کیج به ??کر خلق یک عنوان جاودانه بود نه پول. به همین دلیل نام ??ارنهایت را براى عنوان جدید خود یدک نکشید و تصمیم به ساخت عنوان جدیدى گر??ت. او از پایان حدوداً تخیلى ??ارنهایت راضى نبود و قصد داشت یک بازى کاملاً واقعى بسازد. ایده اولیه او درباره مردى جوان بود. قاتلى قصد به این دارد که علاقه ى او به ??رزندانش را بسنجد. اما کیج این ایده را وسیع تر کرد و ٣ شخصیت دیگر هم به بازى اضا??ه کرد. او قصد داشت که بازیکن چهار شخصیت را حرکت دهد و با کمک این چهار ن??ر بازى را به اتمام برساند. کیج قصد داشت که بازى Game Over نداشته باشد و وقتى هر کدام از شخصیت ها بمیرد، راه بر گشتى وجود نداشته باشد. او براى بازى حدود ١٧اندینگ ساخت تا یک رکورد زده باشد. کیج براى ساخت شخصیت ها از Motion Capture ها و دوربین هاى ??وق پیشر??ته اى است??اده کرد. کار هاى این Motion Capture ها بسیار دقیق ولى زمانبر بود. براى مثال ساخت بخش چشم ٩ ماه طول کشید. براى هر یک از اندام ها و عضله ها یک Motion Capture خاص وجود داشت. باید به صراحت گ??ت که موسیقى هاى Heavy Rain نقصى نداشتند و جزو نقاط قوت این عنوان بودند. موسیقى ها با ریتم آرام و دراماتیک بودند و با سبک و داستان بازى کاملاً هماهنگ بودند. موسیقى هاى این عنوان اثر جناب آقاى Normand Corbeil هستند ( موسیقى هاى Fahrenheit نیز اثر ایشان بودند). متاس??انه آقاى Corbeil چند وقت پیش، در گذشتند! وقتى سونى این ایده ها را ??همید، از کار کیج حمایت مالى خوبى کرد و ناشر آن هم شد. ولى این عنوان در انحصار PS3 قرار گر??ت. وقتى Heavy Rain منتشر شد، شاهد واکنش خوب منتقدان و نمرات خوب این عنوان بودیم. این عنوان با ??روش حیرت انگیز ٣ میلیون نسخه، یک ا??تخار براى کیج محسوب مى شود. پس از عرضه این عنوان، شاهد اعتراض هایى به گیم پلى بازى بودیم. البته این اعتراض ها کاملاً به جا بودند زیرا گیم پلى بازى ??قط به دکمه زنى هاى مداوم محدود شده بود. اما این پایان حر??ه ى کیج نبود. او دارد یک عنوان جدید براى PS3 مى سازد. این عنوان Beyond: Two Souls نام دارد. این بازى هم ??اقد Game Over است و از گرا??یک ??وق العاده اى برخوردار است. کیج از بد بودن گیم پلى HR و محدود شدن آن به دکمه زنى درس گر??ته است و عنوان Beyond گیم پلى بسیار بهترى دارد. عنوان Beyond Two Souls در تاریخ ١۶ مهر براى PS3 منتشر مى شود و پتانسیل تبدیل شدن به ا??تخارى دیگر براى کیج را دارد! آقاى David Cage هم اکنون ۴۴ سال سن دارند
FARZAN CRASH 007 ارسال شده در خرداد 7، 2014 ارسال شده در خرداد 7، 2014 (ویرایش شده) می خواهم زنده بمانم.زندیگه نامه Frank Woods میدونی یه موقعهایی بدجوری پات گیر میشه. از زمین و زمان برات میباره. نمیدونی راه در رو کجاست. گر??تار میشی و ??قط یه راه داری اونم اینه به خدا بگی خدایا خودت نجاتم بده! وقتی چند روز تو کانتینر مرده ها دست بسته اسیر شده بودم این حالو داشتم. معدم از ??رط گشنگی قار و قور میکرد از اون طر??م بوی متع??ن جسدای مرده بیچارم کرده بود. بارها شده بود تو اون چند روز هم از گشنگی زیاد هم از بوی وحشتناک کانتینر بیهوش شده بودم و بدنم پس زده بود. اما این آخرش نبود. گهگداری چشامو باز میکردم و دور و اطرا??مو نگاه میکردم. وقتی اون چش و گوشا و زبونایی که دراومده بودن و یه گوشه ا??تاده بودن و کلی کرم و مگس و پشه هم دور و برشون بودنو میدیدم حالی به حالی میشدم. نای حر?? زدنم نداشتم که داد و بیداد کنم, هرچند هیچکی از اون جا ردم نمیشد که بخواد صدامو بشنوه و به دادم برسه. اما تو دلم از خدا خواستم کمکم کنه. گ??تم ??قط یکی برام مونده خدا اونم خودتی به دادم برس. باور نمیکنید بعد چند لحظه یهویی دیدم دو ن??ر در کانتینرو باز کردن. بعد چند روز نور خورشیدو میدیدم. ریه هام شروع کردن به ??عالیت. کلی اکسیژن تازه وارد کانتینر شده بود. اما نمیدونستم کیه. اون موقع مادر خودمم نمیشناختم. اما یکم که هوا خوردم کم کم حالم داشت میومد سر جاش. تازه ??همیده بودم کار الکس و هادسن بوده. احساس غرور میکردم. نه به خاطر اینکه نجات پیدا کرده بودم. نه به خاطر اینکه خدا کمکم کرد چون خیلی این ات??اق برام ا??تاده بود. واسه خاطر این احساس غرور کردم که بازم این ر??یق چند سال پیشم بود که به دادم رسید. وقتی بازوهاشو زیر بغلم لمس کردم یه نیرویی تو وجودم دمیده شد. نمیدونید چه جان ??شانی برام میکرد تا منو از مخمصه درببره بیرون. دیگه نه گشنگی یادم مونده بود نه درد و رنج بی آبی و بوی بد. الکس و هادسن ??رشته های نجات من تو زندگیم بودند. بار اول الکس نبود به دادم رسیده بود البته منم خیلی هواشو داشتم ولی نه اینطوری که موقع نا امیدی به دادم برسه اون موقع ها تو ماموریت بودیم و وسط درگیریا بود. تازه عشق ??رانک وودز متولد ۲۰ مارس ۱۹۳۰ است. او هم مانند الکس میسون بهترین دوست و همکار خودش وارد گروه USMC شد و بعد از آموزشهای خوبی که در جنگ کره دیده بودند آنها وارد CIA شدند. ??رانک و الکس خیلی ماموریت در دوران جنگ سرد با یکدیگر چه به صورت مخ??یانه و چه به صورت چریکی انجام داده بودند. از جمله مهمترین آنها ترور ??یدل کاسترو رهبر آزادیخواه کوبا بود که کارشکنیهایی را در قبال دولت وقت رئیس جمهور جان ا?? کندی انجام داده بود, گویا او یک کمونیست بود و در اصل از نظر دولت آمریکا یک تروریست محسوب میشد. بارها کندی قصد ترور او را داشت.اما مو??ق هم نشد. گ??ته شده است ??یدل در ترور رئیس جمهور کندی هم دست داشته است و بی تقصیر نبود. ??رانک و الکس برای عملیات ترور ??یدل وارد کوبا میشوند و پس از درگیریهای زیاد مو??ق نمیشوند ??یدل اصلی را ترور کنند و به جای او بدل او را ترور میکنند. در راه بازگشت الکس اسیر چنگال ا??رادی همچون خود کاسترو,کراوچنکو و دراگوویچ میشود. ??یدل او را به عنوان پیش کشی تقدیم به کراوچنکو میکند و او نیز شروع به انجام عملیات شستشوی مغزی روی الکس میسون میکند. به طوریکه او نقشه کشتن کندی را در ذهن بپروراند! Frank Woods ??رانک وودز دو دوست و یار همیشگی را در کنار خود میدید که از بد روزگار هر دوی آنها را در مقابل دیدگان خود مرده دید و این مسئله تاثیر بدی را در زندگی وی گذاشت. هم الکس میسون و هم بومن(البته حالت مرگ میسون یکی از حالتهای انتخاب بازیکن در بازی است). الکس و ??رانک ماموریتهای را در خاک ویتنام نیز انجام دادند. آنها در یکی از ماموریتها که قصد ردیابی کراوچنکو را داشتند اسیر میشوند. از مواردی که تاثیر بدی هم بر روحیه ??رانک هم الکس گذاشته بود همین مسئله ای بود که در اسارت ویتنامی ها به آنها وارد شد. بازی رولت روسی. این بازی به شدت مخل روح و روان و اعصاب انسانهاست و آن زمان در ویتنام بسیار رواج داشت که روی اسرای آمریکایی انجام میدادند و در واقع قمار میکردند. ماجرا از چه قرار بود؟ داستان رولت روسی این بود که دو ن??ر را در دو طر?? یک میز قرار میدادند. یک اسلحه شش لول را انتخاب میکردند. آن را خالی میکردند. یک تیر را داخل آن قرار میدادند. محل قرارگیری تیر را که به صورت استوانه ای بود میچرخانند. حال تیر مشخص نبود که اکنون قابل شلیک کردن است یا خیر. اسلحه به طور کامل روی میز در مقابل دیدگان دو ن??ر چرخانده میشد بعد لوله اسلحه به طر?? هرکسی که بود او بایستی شلیک میکرد. اگر احتمال ۱/۶ ام به او میخورد که کشته میشد وگرنه نوبت به ن??ر بعدی میرسید. الکس و ??رانک صبر میکنن تا تمام حالتها انجام میشود بعد به حالت قطعی حضور تیر که میرسند با یک عملیات انتحاری هجوم میبرند و تمام ویتنامی ها را میکشند و از آنجا ??رار میکنند. بعدها در طی عملیاتی آنها مو??ق میشوند به د??تر دراگوویچ هجوم ببرند. در طی درگیری دراگوویچ و ??رانک از پنجره با یک نارنجک به بیرون پرتاب میشوند ولی هر دوی آنها از قضا زنده میمانند. بعدها الکس مو??ق میشود در غیاب ??رانک دخل کراوچنکو را نیز بیاورد. Frank Woods پس از چندین سال که همه تصوری بر مرگ ??رانک داشتند او به یکباره در سال ۱۹۷۵ مجددا وارد CIA میشود. او در سال ۱۹۸۰ پس از ریکاوری های زیاد وارد آنگولا میشود برای دستگیری شخص دیوانه ای چون رائول منندز. اما رائول طی آن ماموریت دستگیری مو??ق میشود ??رانک و تیمش را اسیر کند و همه را بکشد و او را داخل یک کانتینر با اجساد تنها بگذارد. ماجرای کانتینر را هم که کاملا در مقدمه توضیح دادیم. الکس و هادسن مو??ق میشوند رد ??رانک را بزنند و او را از داخل کانتینر نجات دهند. بعد از ماجرای ??رار از آنجا بار دیگر الکس و ??رانک اینبار راهی ا??غانستان میشوند تا رائول را بیابند اما با دراگوویچ رو به رو میشوند که الکس دخل او را میاورد. آنها مو??ق میشوند رد کمپ رائول را بزنند. ??رانک وارد ماجرا میشود. او میخواست دخل رائول را بیاورد. نارنجکی را به داخل اتاقی که رائول در آن حضور داشت میاندازد ولی خواهر رائول یعنی جوز??ینا نیز در آنجا حضور داشت که او از بین میرود. این مورد رائول را به شدت بیمار و روانی میکند و دخل خیلی از سربازهای آمریکایی را آنجا میاورد و ??رار میکند. پس ??رانک مضنون مورد انتقام و تعقیب رائول قرار میگیرد. رائول به شدت به خواهرش علاقه داشت و گویی او با خواهرش رابطه نزدیکی به غیر از خواهر و برادری هم داشت!! Frank Woods او توسط ??ردی با نام مانوئل توانست از آنجا بگریزد. بعدها ??رانک و الکس در پاناما رد مانوئل را میزنند. اما ات??اقات بسیار ناگواری در آن جا برای این دو ن??ر می??تد. رائول از کل ماجرا خبر داشت. او طی عملیاتی هادسن را دستگیر میکند و او را مجبور میکند تا پیامی را برای ??رانک ب??رستد. در این بین خبری از الکس هم نبود! متن پیام این بود که او بایستی به ??ردی که کیسه ای بر سر داشت شلیک میکرد زیرا او خود رائول مندز بود! ??رانک دو حالت داشت(شلیک به سر و شلیک به پاها) ما انتخاب شلیک به سر را برمیگزینیم! ??رانک شلیک میکند و زمانیکه برای وارسی جسد به پایین تپه میاید میبیند که او دوست و همکار قدیمیش الکس بوده است! رائول او را نیز دستگیر میکند. رائول ??رانک و جسد الکس و هادسن را در یک جا نگاه میدارد. در آنجا پسر الکس یعنی دیوید میسون هم که کودکی بیش نبود حضور داشت. در مقابل دیدگان ??رانک ودیوید, هادسن با شلیک شاتگان به طرز ??جیحی میمیرد. ??رانک با شلیک اسلحه ??لج میشود و رائول به ??رانک میگوید که من تو را نمکیشم تا با این عذاب وجدان زندگی کنی. ??رانک در آن زمان ۵۹ سال داشت. او پسر الکس را نیز پیش خود بزرگ کرد. بعد از ۳۷ سال یعنی در سن ۹۵ سالگی ماجرا را برای دیوید تعری?? میکند و حال این دیوید بود که میرود تا انتقام ??رانک و پدرش را از رائول بگیرد. طبق یکی از حالتهای بازی ??رانک به دستان رائول در آینده یعنی سال ۲۰۲۶ کشته میشود و طی حالتی دیگر رائول کشته میشود و ??رانک زنده میماند. خلاصه هر طور که باشد با توجه به سن او ??رانک بایستی تا الان مرده باشد زیرا مرز ۱۰۰ سالگی را نیز رد کرده است, البته به ت??سیر تقویم داخل خود بازی نه تقویم واقعی ما! به هرحال هرکسی سرنوشتی دارد و این هم بود سرنوشت یک گروهبان از سازمان اطلاعات و جاسوسی آمریکا. ویرایش شده خرداد 7، 2014 توسط FARZAN CRASH 007 یه چیزیو اشتباه نوشتم.
ali2013 ارسال شده در خرداد 11، 2014 مالک ارسال شده در خرداد 11، 2014 زندگینامه Ezio Auditore زندگینامه Ezio Auditore Post Thumbnail امروز میخواهیم زندگینامه یکی از کاراکترهای محبوب بازی را مرور کنیم با نام آقای اتزیو آدیتوره که البته اینقدر ماشا اله زندگی ایشان ??راز و نشیب دارد که نمیشود همه آنها را در قالب یک مقاله جای داد. برای همین بخشی از زندگینامه ایشان که مربوط به دیدار و یا کشتن ا??رادی که حالا مرگشان خیلی تاثیرگذار نبوده است را نخواهیم پرداخت و به اصول زندگی اتزیو میپردازیم. اتزیو آدیتوره دی ??رنزه متولد ۲۰ ژوئن سال ۱۴۵۹ شهر ??لورانس کشور ایتالیا می باشد که نام پدرش جووانی و نام مادرش ماریا بوده است. او که از نژاد و اصل اساسین ها می باشد ??ردی بسیار چابک,ماهر,تیزهوش و البته شجاع و غیور میباشد. ماجرای کلی زندگی اتزیو به زمانی برمیگردد که پدر و دو برادرش به دستور بورجیا رئیس تمپلارها اعدام شدند! اتزیو در آن زمان سن کمی داشت و برای این منظور به همراه مادر و خواهرش راهی شهر توسکان نزد عمویش با نام ماریو شدند. او در آنجا آموزشهای لازم را دید و نیز ماموریتهای مهم و حیاتی را با عمویش انجام داد که البته بعدها عمویش را نیز از دست داد. او توانست انتقام خانواده گیش را بگیرد! اینکه این مسیر را چگونه طی کرد به صورت خلاصه وار برای شما بازگو خواهیم کرد پس با ما همراه باشید. اتزیو در نوجوانی ??ردی پر شور و شر و بسیار شجاع بود. او اهل عیاشی و ت??ریح زیاد بود. در یکی از همین روزها بود که وقتی به منزل میاید میبیند که دو برادر و پدرش اسیر شده اند و به زندان ر??ته اند! او خود را به آنها میرساند و دزدکی با پدرش در کاخ زندان دیدار میکند و پدرش از او میخواهد اسنادی را از صندوقچه منزل پیش اوبرتو ببرد زیرا آن اسرار مربوط به اسناد آزادی و بی گناهی آنها بود. اوبرتو خیانت میکند و ??ردا که اتزیو میرود به دیدار پدرش میبیند که آنها به دار آویخته میشوند و اتزیو نمیتواند آنها را آزاد کند و این میشود راه انتقام جویی اتزیو در مسیر زندگیش. در این ین اوبرتو داد میزند که او را هم بگیرید که اتزیو میگریزد و شخصی با نام پائولا او را نجات میدهد و به او راههای دزدی و استراق سمع را می آموزد و در نهایت اتزیو می??همد که او یک اساسین است. پائولا اتزیو را با لئوناردو داوینچی آشنا میسازد و در نهایت لئونارد اتزیو را در امر ساخت تیغ و سلاح ها همراهی میکند. منبعد اتزیو و لئونارد دوستان بسیار صمیمی با هم میشوند. اتزیو با کمک های پائولا و لئونارد مو??ق میشود انتقام خود را از اوبرتو بگیرد. اتزیو مادر و خواهرش را به ویلای عمویش رهسپار کرد. اتزیو در کنار ماریو عمویش مرد شد. او نحوه مبارزه کردن را آموخت و تمام چیزها را در مورد اساسینزها یاد گر??ت و ??همید پدرش و جدش تماما یک اساسینز بوده اند. ماریو سه ن??ر از اعزای اصلی تمپلارها را به اتزیو معر??ی کرد. اتزیو دخل یکی را آورد که او ویری نام داشت سپس به ??لورانس بازگشت تا دخل خانواده دی پازی را هم بیاورد. اتزیو به ??لورانس میرسد و جان حکمران ??لورانس را نجات میدهد و او نیز آدرس وکیل پازی را میدهد. اتزیو در تعقیب آن وکیل رد چندین ن??ر از نزدیکان پازی را بدست میاورد و دخل همگی را میاورد! از استراق سمع هایی که اتزیو انجام میدهد رد پازی و بورجیا و یک تاجر از ونیز را میزند. در نهایت میبیند که بورجیا دخل پازی را میاورد و او را زخمی میکند و یارانش از حضور اتزیو مطلع میشوند و به روی او میریزند ولی اتزیو مو??ق میشود که به طور کامل خون پازی را بریزد! اتزیو قصد س??ر به ونیز میکند و در این بین مسیر پر مشقتی را طی میکند و با زنی با نام کاترینا نیز ازدواج میکند و جان یک دختر را نجات میدهد که پدرش سردسته دزدان ونیز بود و همین مورد باعث میشود تا او به اتزیو در راه انتقام جوییش کمک شایانی بکند. در این بین با کمک آن شخص اتزیو مو??ق شد یک ا??سر دولتی و یک قاضی را از بین ببرد زیرا میخواستند نظر دولت را به سمت تمپلارها جلب کنند! بورجیا با شخصی با نام بارباریگو قرار داشت تا جای قاضی را با بارباریگو عوض کنند و قاضی را مسموم کنند! اتزیو راهی برای ورود به قلعه نداشت مگر با است??اده از ماشین پرنده لئونارد که مثمر ثمر هم واقع شد! اتزیو باز هم مو??ق نبود و دیر رسید و مرگ قاضی هم گردن او ا??تاد! اتزیو قصد داشت تا در یک مهمانی که بارباریگو حضور داشت شرکت کند و برای اینکار نیاز به یک ماسک داشت که آن از طریق یک مسابقه بدست میامد. اتزیو تمام سابقات را برد ولی ماسک را به او ندادند و در نهایت با اجبار ماسک را بدست آورد. در نهایت اتزیو مو??ق شد مارکو بارباریگو را از میان بردارد. اتزیو در نهایت در یک کشتی که شی ارزشمند “تکه ای از بهشت??? در آن حمل میشد وارد شد و خودش را به یک سرباز مبدل کرد و با رودریگو بورجیا دیدار کرد و به نبردی رودررو پیداخت و در نهایت با آمدن یاران اتزیو و ماریو و یاران وی بورجیا گریخت. آن شب بود که همگی معتر?? شدند اتزیو همان شخص مورد نظر برای رسیدن به اهدا?? اساسینزها هست و در نهایت همه با هم, هم پیمان شدند! 1499 اتزیو تمام کودگسها را جمع کرد و خلاصه خیالش از بابت محل وجود تکه های بهشت راحت شد. اتزیو به سراغ رودریگویی ر??ت که حال پاپ شده بود و به اهدا??ش رسیده بود. اتزیو با او رو در رو شد در شهر رم در واتیکان. اما تمام وقایع در زیر واتیکان نمایان میشد اگر که دو تکه شی بهم ارتباط پیدا میکرد یعنی تکه بهشت و عصای بهشت که هر دو در دستان رودریگو بود. اتزیو او را شکست داد و آن دو شی را گر??ت و به والت همان مکان زیر واتیکان برد! اما دخل بورجیا را نیاورد! او در آنجا اخباری از دزموند را بدست آورد که تعجب زیادی را برایش به همراه داشت! اتزیو جد دزموند حساب میشد! اتزیو قابلیتهای ??راوانی داشت اما در ابتدا برای گر??تن انتقام خون پدر و برادرانش او به خشونت زیاد رجوع کرده بود که بعدها با اساسینز شدن از این کار دست کشید و به کشته شدگان احترام میگذاشت همچون آیین تمام اساسینزها. بعد از رودریگو نوبت به چزاره بورجیا رسید که عموی اتزیو را کشت و نیز قطعه بهشتی را در دست داشت که اتزیو بعد از ۸ سال توانست هم قطعه را باز پس بگیرد و هم او را از بین ببرد و انتقام ماریو را نیز بگیرد! اتزیو پس از سالها متوجه میشود که پدرش در نامهای به کتابخانهای مخ??ی در مصیا?? اشاره میکند. به همین علت او تصمیم میگیرد تا به مصیا?? برود و کتابخانه مخ??ی را کش?? و راز اجداد خود را کش?? کند. برای اینکار باید به کلیدهای مصیا?? که کلید ورود به کتابخانه است را پیدا کند. با هر بار پیدا کردن یک کلید مصیا??، اتزیو وارد خاطرات جدّش، الطیر ابن الأحد میرود. پس از به دست آوردن همهٔ کلیدهای مصیا??، اتزیو وارد کتابخانه میشود و جسد جدّش الطیر را در حالی که روی صندلی است میبیند. او سپس یک صندوقچه مخ??ی پیدا میکند که در آن یک قطعه بهشتی دیگر در آن است. ولی اتزیو از برداشتن آن امتناع میکند.او شمشیر و تیغهٔ مخ??ی خود را در میآورد و در آنجا میگذارد و آنجا را ترک میکند. او در نهایت در سال ۱۵۲۴ در سن ۶۵ سالگی در میدان شهر ??لورانس در اثر سکته قلبی از دنیا ر??ت. آخرین روزهای زندگی او در انیمیشنی بنام Assassin’s Creed: Embers به تصویر کشیده شده است. اما ماجرای کلی آن تکه بهشتی نیز این بود که بوسیله آن میشد همه چیز را کنترل کرد و در واقع همه کس را مجبور به اطاعت کرد و تمام ان ات??اقات تنها برای پول و شهرت و قدرت نبوده است بلکه برای بدست آوردن این شی کروی یعنی تکه بهشتی بوده است.
ali2013 ارسال شده در خرداد 11، 2014 مالک ارسال شده در خرداد 11، 2014 علی ممنون ، زحمت کشیدی خواهش میکنم همین که شما خوشحال شدی وخوشت اومد برام کا??یه :wub:
پست های پیشنهاد شده
لطفا برای ارسال دیدگاه وارد شوید
شما بعد از اینکه وارد حساب کاربری خود شدید می توانید دیدگاهی ارسال کنید
ورود به حساب کاربری