سه تا مرد داشتند در مورد امور تصاد??ی صحبت می کردند
اولی : زنم داشت داستان دو
شهر را می خواند که دو قلو زایید
دومی : خیلی جالبه زن من هم سه ت??نگدار را می خواند که سه قلو زایید
سومی ??ریادی زد و گ??ت :خدای من ,من باید زود بروم خانه
وقتی از او پرسیدند که چه ات??اقی ا??تاده گ??ت : وقتی داشتم از خانه می آمدم بیرون زنم علی بابا و چهل دزد را می خواند.