law man ارسال شده در فروردین 16، 2013 ارسال شده در فروردین 16، 2013 زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با چهره های زیبا جلوی در دید. به آنها گ??ت: « من شما را نمی شناسم ولی ??کر می کنم گرسنه باشید، ب??رمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم.» آنها پرسیدند:« آیا شوهرتان خانه است؟» زن گ??ت: « نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه ر??ته.» آنها گ??تند: « پس ما نمی توانیم وارد شویم منتظر می مانیم.» عصر وقتی شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعری?? کرد. شوهرش به او گ?? ت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، ب??رمائید داخل.» زن بیرون ر??ت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گ??تند: « ما با هم داخل خانه نمی شویم.» زن با تعجب پرسید: « چرا!؟» یکی از پیرمردها به دیگری اشاره کرد و گ??ت:« نام او ثروت است.» و به پیرمرد دیگر اشاره کرد و گ??ت:« نام او مو??قیت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنید که کدام یک از ما وارد خانه شما شویم.» زن پیش شوهرش برگشت و ماجرا را تعری?? کرد. شوهـر گ??ت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنیم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولی همسرش مخال??ت کرد و گ??ت:« چرا مو??قیت را دعوت نکنیم؟» ??رزند خانه که سخنان آنها را می شنید، پیشنهاد کرد:« بگذارید عشق را دعوت کنیم تا خانه پر از عشق و محبت شود.» مرد و زن هر دو موا??قت کردند. زن بیرون ر??ت و گ??ت:« کدام یک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.» عشق بلند شد و ثروت و مو??قیت هم بلند شدند و دنبال او راه ا??تادند. زن با تعجب پرسید:« شما دیگر چرا می آیید؟» پیرمردها با هم گ??تند:« اگر شما ثروت یا مو??قیت را دعوت می کردید، بقیه نمی آمدند ولی هرجا که عشق است ثروت و مو??قیت هم هست! بله… با عشقه که میتونید هر چیز یکه می خواهید به دست بیاردید .
پست های پیشنهاد شده
لطفا برای ارسال دیدگاه وارد شوید
شما بعد از اینکه وارد حساب کاربری خود شدید می توانید دیدگاهی ارسال کنید
ورود به حساب کاربری